تبليغاتX
یا عشق ادرکنی
ديگر زجان سيرم، بيا برگرد مــولا
زين هجر مي ميرم ، بيا برگرد مولا

هر چند دورم از تو امـّـا بي رخ تو
از زنـــدگي سيرم، بيا برگرد مولا

از بس نشستم در غروب بي كسي ها
هـر جمعه دلگيرم، بيا برگرد مولا

مپسند چون رنگ شفق دلخون بمانم
در صبـح تقديرم، بيا برگرد مولا

فصل جواني با تو بودن عشــق دارد
از غـم مكن پيرم، بيا برگرد مولا

پرسند اگـر از منتــهاي آرزويــم
ايـنست تكبيـرم، بيا برگرد مولا

از آذري گر جان طلب كردي بگويد
هر لحظه مي ميرم بيا برگرد مولا


شعر : حاج حسين آذري

منبع : madahan.com

نگارش در تاريخ جمعه سوم تیر 1390 توسط فاطمه |
خداوندا!

ندبه های هر آدینه ام عشق من به مهدی موعودت می باشد ، پس مگـذار گرد غـربت سال های انتظارم را تیره و تار سازد و بخواه که آفتاب وجود آن تک سوار عشق مرا نیز در یابد و از بی قراری لحظه های سخت روزگار برهاند و به آرامش شکیبایان مهـرجویت بـراند .کاش میدانستم صاحب لحظه های انتظار در کدام آدینه ظهور میکند ، کاش آن جمعه که می آید پذیرای نگاه مهربان و تبسم دلنشین مهدی موعودت باشم و کاش آن وعده محترم نزدیک باشد تا در پرتو پرچم هدایتش به عشق الهی تو نائل شویم و به آرامش جاودانه برسیم .


 

الهی! عقوبتم را با جرم های سنگینم مسنج . از هر رحمتی دری به رویم بگشا


(اللهم اعنا علی تادیة حقوقه الیه)

 «خدایا! ما را در ادای حقوقی كه امام زمان علیه السلام  بر ما دارد یاری فرما»  


نگارش در تاريخ پنجشنبه دوم تیر 1390 توسط فاطمه |
چندگاهیست وقتی می گویم: «اللهم کل لولیک الحجة بن الحسن»با آمدن نام دلربایت دلم نمی لرزد.

چندگاهیست وقتی می گویم: «صلواتک علیه و علی آبائه» به یاد مصیبتهای اهل بیتت اشک ماتم نمی ریزم.

چندگاهیست وقتی می گویم: «فی هذه الساعة» دگر به این نمی اندیشم که در این ساعت کجا منزل گرفته ای.

چندگاهیست وقتی می گویم: «و فی کل الساعة» دلم نمی سوزد که همه ساعاتم از آن تو نیست.

چندگاهیست وقتی می گویم: «ولیا و حافظا» احساس نمی کنم که سرپرستم، امامم کنار من ایستاده و قطره های اشکم را به نظاره نشسته است.

چندگاهیست وقتی می گویم: «و قائدا و ناصرا» به یاد پیروزی لشکرت، در میان گریه لبخند بر لبم نقش نمی زند.

چندگاهیست وقتی می گویم: «و دلیلا و عینا» یقین ندارم که تو راهنما و نگهبان منی.

چندگاهیست وقتی می گویم: «حتی تسکنه أرضک طوعا» یقین ندارم که روز حکومت تو بر زمین، من هم شاهد مدینه فاضله ات باشم.

چندگاهیست وقتی می گویم: «و تمتعه فیها طویلا» به حال آنانی که در زمان دراز حکومت شیرین تو طعم عدالت را می چشند غبطه نمی خورم...

اما چندگاهیست دعای فرج را چند بار می خوانم تا هم با آمدن نامت دلم بلرزد، هم اشکم بریزد، هم در جست و جویت باشم، هم سرپرستم باشی، هم به حال مردمان عصر ظهور غبطه بخورم و هم احساس کنم خدا در نزدیکی من است و تو ذخیرۀ خدایی که همیشه با منی...



اللهم عجل لولیک الفرج
نگارش در تاريخ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 توسط فاطمه |

مرحوم حاج اسماعیل دولابی می فرمایند:پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم

خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند
...
یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند
یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را
می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد
هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست
توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم

آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود
وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد


ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد
زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش
شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش
نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

نگارش در تاريخ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 توسط سعید |